تبليغاتX
گریز

كجا بودم كجا رفتم

 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:9  توسط عمادی 

روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم
ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم
با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم
آتـشی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم
با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم
آخر الامر چون بر آمد کار رفتـــم و تخم کشته بدرودم
کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم

 آدم ها هر چه بزرگتر باشند زندگي را گذراتر و فاني تر مي يابند و در مقابل آدم هاي كوچكتر چون سخت تر به ظواهر و جزئيات حيات چسبيده اند ان را كشدارتر طولاني تر و ماندگار تر تصور مي كنند و اين در حالي است كه آدم هاي بزرگ قدر زندگي را بيشتر مي دانند و اين قدر شناسي هم به فرض اول كمك مي كند وقتي شما نزديكي خط پايان را بيشتر حس مي كني به سرعت دويدن خود مي افزايي تا از آخرين فرصت باقي مانده حداكثر بهره را برداري اين را در دونده هاي مسابقه دو شاهديم وقتي به نزديكي هاي خط مي رسند سرعت مي گيرند و البته اين به شرطي است كه زندگي را عرصه مسابقه تعريف كرده باشيم مسابقه براي انجام حداكثري فعاليت هاي مفيد و ارزنده و گرنه انكه در مسير اين مسابقه بي خيال خط پايان به كندي يا با بي توجهي مي آمده است كاري هم به خط پايان ندارد و اصلا در اكثر اوقات چنين خطي را باور هم ندارد . در جست و جويي در اثار ابوعلي سينا حجه الحق و شرف الملك كه همين القابش فاخرترين القابي است كه من در تمام عمرم در مورد افراد شنيده ام به شعر بالا برخوردم اين شعر كوتاه كه به جهات عرضي و طولي هر دو كوتاه است دغدغه اصلي را كه هرچه بزرگتر باشي بزرگتر است در انديشه او بروز داده است انديشه كجايي و چرايي حيات . مي دانيم كه او بيش از ۴۵۰ اثر ارزنده از خود به جاي گذارده كه البته بسياري از آثارش را دست تطاول روزگار دستخوش نابودي كرده است . آدمي كه از لحظه لحظه حياتش بهره هابرده است و بهره ها رسانده است و نظيري در همه قرون و اعصار و ملل ندارد معتقد است كه تنها روزكي چند در اين جهان بوده است و بر سر خاك به پيمايش باد مشغول بوده است . راستي چرا بايد آدمي مثل او اين حجم بزرگ از كار را تنها باد پيمودن بداند آيا بهتر از آنچه او از اين زندگي بهره برده است مي توان از اين حيات چند روزه بهره گرفت؟

فكر مي كنم پاسخ سوالي كه از بيت اول اين شعر ناشي مي شود را مي توان در بيت آخر همين شعر كوتاه دريافت وقتي نداني در كجايي و كجا مي روي هر كاري كه مي كني راضي كننده نيست وقتي شما طول و عرض زميني را كه براي آبادي آن نقشه مي كشي نمي داني هيچگاه به مطلوبيت نقشه اي كه كشيده اي اطمينان نمي تواني كرد.در نبود تصور از حدود حيات هر چه مي كوشي به جايي نرسيده اي هرچند اين كوشش ارجمند است و از آن گريزي نيست و از همين رهگذر چه منافع بزرگ توسط خود انسان و ديگر انسان ها برداشته مي شود اما راضي كننده نيست قصه زندگي كتابي بزرگ است كه چند برگي را در اواسط آن براي خواند به ما داده اند و با خواندن و چندبار خواندن اين چند صفحه آنچه بر ما افزوده مي شود تشنگي و تقلاست براي اين كه بدانيم اول و آخر اين كتاب چيست و هيهات كه همه آمدند و رفتند و اين قصه همچنان نخوانده ماند و هيچ كس ره زين شب تاريك بيرون نبرد و آنچه خواند افسانه اي بود كه نسبتش با واقعيت را هيچ كس ندانست. 

بوعلي از كودكي شيفته انديشه ارسطو بود و مي دانيم آن داستان معروف را كه كتاب متافيزيك يا مابعد الطبيعه ارسطو را براي فهم كامل چهل بار خوانده بود و به فهم مقاصد ارسطو نرسيده بود تا اين كه كتاب فروش دوره گردي كتابي به او عرضه مي كند به نام اغراض مابعد الطبيعه از ابو نصر فارابي كه مشكل گشاي او د رفهم مابعد الطبيه مي شود اين مرد بزرگ كه عمري را در پيگيري مشي ارسطويي به سر اورده هر چه به پايان عمر نزديك تر مي شود عرفاني تر و افلاطوني تر مي شود و كيست تا از پس هزاران سال بتواند قضاوت كند كه نگاه جزيي و با تمايل اين جهاني به عالم بيشتر وافي به مقصود است يا نگاه افلاطوني و كل نگرانه و انتزاعي و عرفاني و متكي به دريافت هاي شهودي 

كس ندانست كه منزلگه مقصود كجاست 

اين قدر هست كه بانگ جرسي مي آيد

 و اين بانگ جرس همان چند صفحه كتابي است كه حاصل همان روزكي چند است كه ما خاك نشينان باد مي پيماييم بر سر اين مادربزرگمان خاك.     

نوشته شده در موضوع : |