برای قیصر امین پور
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:35  توسط عمادی
باز معمار کاخ اعظم مرد
قیصر قصر شعر محکم مرد
خنده بر لب نگاه پر غم داشت
رسم آیینه را فراهم داشت
دست در دست دوستی آمد
فارغ از درد پوستی آمد
ناگهان آینه ی بهاری شد
ناگهان همچو رود جاری شد
با سر انگشت پر هنر آمد
یک بغل شعر و شور و شر آمد
دل به امید آسمان بر دوخت
کیسه از قطره های باران دوخت
دل نه که دلبرانه با ما بود
در سکوتش هزار غوغا بود
آیه ای از تبار رستن بود
شعر ما شعر آفریدن بود
رسم احساس را محبت کرد
با درختان دوباره صحبت کرد
برگ ریزان که فصل مرگ آمد
موسم ناز نسل مرگ آمد
باغ ها از ترانه عاری شد
موسم رفتن قناری شد
بار بربست و آیه را بنهاد
این گران مایه مایه را بنهاد
ساک پاک رحیل و راهی شد
رستن از قال و قیل و راهی شد
تا که خورشید از افق سر زد
او قدم از زمین فراتر زد
بال در بال آسمان گم شد
اشک حسرت به چشم مردم شد
مردم از اشک و خون لبالب شد
عشق رنجور آتش و تب شد
دوست رنجید و لاله سر خم کرد
خم شکست و پیاله سر خم کرد
چشم پر رمز و راز قیصر کو
شبنم باغ شعر برتر کو
بعد از این شعر ما عزادار است
خامه بر فرق شعر آوار است
